دوستش دارم
به اندازه ي تمام زندگي ام

آنقدر که جانم را در برابر عشقم بي ارزش ميبينم  و حاضرم برايش فدا کنم
او زيباست
زيبا ترين و دل فريب ترين فرشته اي که خدا روي زمين آفريده
دوستش دارم
ته اندازه ي تمام زندگي ام

لحظات با او بودن زيبا ترين و عاشقانه ترين لحظات زندگي من اند
نمي خواهم او را از دست بدهم
به هيچ قيمتي
او تمام زندگي من است
چگونه بي او زندگي کنم؟
چگونه؟
گاهي که فکر ميکنم شايد روزي روزگار ما را از هم دور کند تمام وجودم آتش ميگيرد
آخر چرا؟
چرا؟
چرا بايد اين گونه باشد؟
مگر حوشبختي چيست؟
چيست؟

من با او خوشبختم
خوشبخت ترين روي زمين

و میخواهم خوشبختش کنم

میدانم که میتوانم

چون دوستش دارم

به اندازه ی تمام زندگی ام 
پس چرا نبايد با هم باشيم؟
چرا؟
پس چرا روزگار اينقدر حسود و تنگ نظر است که نمي تواند خوشبختي ام را ببيند؟
دوستش دارم
به اندازه ي تمام زندگي ام
خدايا
خدايا
خدايا
بي او چه کنم؟
نمي توانم
کمکم کن
بي او نمي توانم