love

دوست دارم که تو را دوست بدارم شب و روز

وز غم دوري تو خون بفشانم شب و روز


گشته ام بي دل و آواره به صحراي جنون

به در منزل معشوق رسانم شب و روز


جان من را بگرفتي و شدي جانانم

حال جانان تو شدي چون همه جانم شب و روز


گرچه از دوري تو پيرو زمين گير شدم

گر نگاهم بکني باز جوانم شب و روز


کاش ميشد که تو باشي و من و خالق عشق

گر نباشي به خدا دل نگرانم شب و روز


ترسم اين بود که در پيش تو رسوا بشوم

حال در راه تو رسواي جهانم شب و روز


دوست دارم که تورا دوست بدارم شب و روز

بود اين جان جهان , ورد زبانم شب و روز


دوست دارم که تو را دوست بدارم شب و روز

تا ابد بر سخن خويش بمانم شب و روز

دوست دارم که تورا دوست بدارم....