يه روز يه دختره با يه پسره دوست ميشه. دختره خيلي پسر رو دوست داشته ولي نابينا بوده.
همش هي ميگفته اگه چشم داشتم تا آخره عمرم باهات دوست ميموندمو تورو عاشقونه دوست داشتم
پسره هم بدون توجه به اين موضوع که دختره نا بيناست واقعا دختر رو دوست داشته .بعد از چند وقت يکي پيدا ميشه و چشماشو به دختره اهدا ميکنه و دختره بينا ميشه
وقتي ميره پيشه پسره ميبينه که پسره نا بيناست
دختره ناراحت ميشه و ميگه : خيلي عذر ميخوام ولي من ديگه نميتونم با شما دوست باشم و بايد از هم جدا بشيم
پسره لبخندي ميزنه و ميگه : عيبي نداره . به خدا ميسپارمت اما از چشمام خوب مراقبت کن